تاریخ ایران در یک نگاه(مطلب ثابت ویستاباد)

  نوشته را باید وقتی خواندی زخمی از خود به جای بگذارد.     کافکا

j

مسئولیت مورخ بودن

به یاد شادروان عبابافها

به یاد شادروان عبابافها (دبیر موفق تاریخ در قزوین)

یک‌نفس با ما نشستی خانه بوی گُل گرفت        خانه‌ات آباد که این ویرانه بوی گُل گرفت

اولین بار بیست سال پیش در دوره ضمن خدمت دبیران تاریخ کشور در تهران، با شادروان عبابافها نشستم و با ایرادهایی که به نویسندگان کتاب تاریخ معاصر می‌گرفت به قدرت علمی، درک تاریخی و احساس مسئولیت و جسارتش پی بردم و بعدها این دوستی هرچند دورادور به‌وسیله دوست مشترکمان دکتر حسین اینانلو، ادامه یافت و احوالش به من می‌رسید. یادداشت‌ها و مقالات او را در روزنامه‌ها می‌خواندم و الگو می‌گرفتم. همین اتفاقات سبب شد تا برای بزرگداشت او این یادداشت را با عنوان «مسئولیت مورخ بودن» قلمی کرده، از جایگاه جدید صفویان (اصفهان) به پایگاه قدیم ایشان (قزوین) ارسال نمایم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید...

به‌راستی مورخ کیست و مسئولیت او چیست؟

دانش تاریخ با سایر دانش‌ها تفاوت‌های بسیار دارد. از سویی سهل است زیرا گمان عامه چنین است که مجموعه‌ای از محفوظات و قصه‌هاست اما از سویی ممتنع

یکنفس با ما نشستی خانه بوی گُل گرفت                                                  خانهات آباد که این ویرانه بوی گُل گرفت

اولین بار بیست سال پیش در دوره ضمن خدمت دبیران تاریخ کشور در تهران، با شادروان عبابافها نشستم و با ایرادهایی که به نویسندگان کتاب تاریخ معاصر میگرفت به قدرت علمی، درک تاریخی و احساس مسئولیت و جسارتش پی بردم و بعدها این دوستی هرچند دورادور بهوسیله دوست مشترکمان دکتر حسین اینانلو، ادامه یافت و احوالش به من میرسید. یادداشتها و مقالات او را در روزنامهها میخواندم و الگو میگرفتم. همین اتفاقات سبب شد تا برای بزرگداشت او این یادداشت را با عنوان «مسئولیت مورخ بودن» قلمی کرده، از جایگاه جدید صفویان (اصفهان) به پایگاه قدیم ایشان (قزوین) ارسال نمایم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید...

بهراستی مورخ کیست و مسئولیت او چیست؟
دانش تاریخ با سایر دانش
ها تفاوتهای بسیار دارد. از سویی سهل است زیرا گمان عامه چنین است که مجموعهای از محفوظات و قصه
هاست اما از سویی ممتنع

ادامه نوشته

نوروز بلخ در مزار شریف

بلخ

برای من که شاید به‌گزاف خود را جزو مورخان می‌خوانم؛ نام بلخ با نام زرتشت، خاندان برمکی، رابعه بلخی، ابن‌سینا، ناصرخسرو، مولانا، شهید بلخی، انوری، دقیقی، ابوشکور بلخی، ابراهیم ادهم و بزرگان دیگری گره‌خورده است که در دوران طلایی پیش از مغول از خوان نعمت تمدن و فرهنگ بلخ بهره‌مند بوده‌اند و به شهرت رسیده‌اند. شهر بلخ در قلب خراسان بزرگ و در شمال غربی کابل بزرگ‌ترین شهر خراسان و پایگاه تجارت و زیارت و سیاست آن به شمار می‌رفته است. این شهر با ارتفاع کمتر از 400 متر از سطح دریا در دامنه شمالی‌رشته کوه هندوکش است که رودخانه ای از چشمه شفا از شکاف این رشته کوه گذشته و دشت وسیعی را سیراب می‌کند که مرکز آن شهر بلخ است. هرچند این رودخانه به دوازده شعبه تقسیم و دشت عظیم بلخ را سیراب می‌کند اما بخش بزرگی از ارزش بلخ به خاطر چهارراه تجارتی بودن آن است که دروازه هندوستان و چین و ایران به شمار می‌رفت. تحقیقات باستان‌شناسی امروزی نشان می‌دهد قلعه شش‌ضلعی و مخروبه بلخ بیش از دو هزار و پانصد سال قدمت دارد. در این شهر تجارتی که بارکده هند و چین برای ایران به شمار می‌رفت یهودیان، هندویان، چینیان و ایرانیان زندگی می‌کردند و منابع از دروازه‌ای به نام دروازه یهودیان در آن نام‌برده‌اند ازاین‌جهت بلخ را شهر دروازه‌ها و تلاقی فرهنگ‌ها هم خوانده‌اند.

این بلخ همان باکتریا در کتیبه بیستون است که با نام شهریاری به نام گشتاسب گره‌خورده و همان شهری است که زرتشت پیامبر در آن در پناه گشتاسپ به سر برد و دستورات خود را به مردم رسانید. ظاهراً زرتشت در بلخ سروی کاشت که در دوره‌های بعد برای مردم مقدس بود و قبل از سرو کاشمر ازمیان‌رفته است. باخبریم که بلخ در دوران ساسانی اقامتگاه مرزبان خراسان بوده است. نام بلخ بیش از پنجاه بار در شاهنامه به‌کاررفته و ازاین‌جهت جزء سه شهر پر گفتگو در شاهنامه به‌حساب می‌آید. فردوسی در اشعار خود به موقعیت بلخ اشاره خوبی دارد:

به بلخ گزین شد بدان نوبهار / که یزدان‌پرستان آن روزگار

مرآن خانه را داشتندی چنان / که مر مکه را تازیان این زمان

معبد نوبهار بلخ که مهم‌ترین معبد زرتشتیان در خراسان بزرگ بوده است هرساله در نوروز موردتوجه بود و مردم در مراسم بالا بردن پرچم نوروزی آن شرکت می‌کردند. بالا بردان پرچم و تعویض پرچم و امثال آن ازجمله مراسمی است که آغاز مراسمی را نشان می‌دهد و در سنت‌های اسلامی هم در تعویض پرده کعبه و تعویض پرچم گنید و بالا بردن پرچم عزای حسینی (ع) نمونه‌هایی دارد.

شهر بلخ را قتیبه در دوران عثمان گشود و گرچه در دوران اموی رو به ضعف رفت اما در دوران عباسی اقتدار خود را بازیافت و از آن میان خاندان برمکی که از بزرگان شهر و صاحبان موقعیت در معبد نوبهار بودند در دربار عباسی مدیریتی کردند که در پیشبرد عباسیان تأثیر بسزایی داشت. بلخ به‌سرعت جایگاه خود را ترمیم کرد و به‌عنوان مرکز حکمت و دانش درآمد چنان‌که ناصرخسرو هم اشاره دارد:

حکمت را خانه بود بلخ و کنون / خانه‌اش ویران ز بخت وارون شد

به نظرم می‌آید این وارونگی بخت بلخ با حملات سلطان محمود به هند و تلاطم اقتصادی آن مربوط باشد زیرا بلخ بعد از بر دار کردن حسنک وزیر روی خوش ندید و پس‌ازآن دیگر بلخ شهر دین، تجارت و علم نبود بلکه صوفی گری، دنیا گریزی، خرافه باوری و خرافه پروری و به‌تبع آن ریاکاری و فساد که شاید از ملزومات این تفکر بود رونق گرفت. شاید ضرب‌المثل «گنه کرد در بلخ آهنگری به ششتر زدند گردن مسگری» حکایت از این فساد باشد. ابوعبدالله واعظ بلخی، مؤلف کتاب فضایل بلخ در 610 هجری، شاید برای ایجاد وحدت اجتماعی اقدام به نوشتن کتاب می‌کند و البته در آن از فساد و ریا گلایه‌ها دارد. کتاب فضایل بلخ خیلی خواندنی است. واعظ بلخی فضایل بلخ را به فضایل منصوصه  و مخصوصه تقسیم می‌کند. او در فضایل منصوصه به آیات و روایات در مورد بلخ اشاره می‌کند و حدود هفتاد حدیث در فضیلت این شهر از زبان پیامبر خدا نقل می‌کند و حتی می‌نویسد زبان اهل بهشت زبان اهل بلخ است و در بخش فضایل مخصوصه هم از قبه الاسلام بودن، مجتمع الخلایق بودن، جمعیت فراوان، مرکز قوافل و تجارت و راه‌ها و نیز آب فراوان آن گفته است. او از حمام‌ها، مدارس و دروازه‌های شهر و رونق آن در گذشته سخن گفته است اما به نظر می‌رسد دیر گفت زیرا کمتر از ده سال بعد، این شهر زیر سم اسبان مغول غارت و ویران می‌شود و به قول جوینی«چنان کشتاری شد که مدت‌ها وحوش از لحوم ایشان خوش عیشی می‌راندند» و البته در پی آن گرفتار گسست اجتماعی و نسلی هم می‌شود. هفتادسال بعد حسین بلخی این کتاب را به فارسی ترجمه کرد تا برای توده مردم شهر خواندنی باشد ولی افسوس که بسیار دیر شده بود و بلخ هرگز به گذشته خود برنگشت تا جایی که بعداً زبان اهل شهر هم ترکی شده و همین امر در آغاز قرن بیستم دستاویزی برای پان ترک‌ها شد تا مولانا و ابن‌سینا را هم ترک بخوانند!

قصه وارونگی بخت بلخ از نفرین مادر حسنک به ریاکاران آغاز ولی بخش مهم ماجرا تداوم حفظ قداست بلخ که منشأ آن خواب بزرگان بود، در دهی به نام خواجه خیران (مزار شریف کنونی) در فاصله کمی بیش از دو فرسنگی بلخ است. در تاریخچه مزار شریف آمده است که در سال 530 هجری چهارصد تن از بزرگان و علما و سادات پیامبر خدا را در خواب دیدند که به ایشان گفته بود قبر پسرعمویم علی بن ابیطالب در خواجه خیران است. از آن زمان خواجه خیران با این قبر کمی موردتوجه واقع شد ولی بنا به نوشته کتاب الاشارات الی معرفه زیارات، کسی به آن توجه نداشت.  بر اساس گزارش  میرخواند در حبیب السیر در زمان سلطنت سلطان حسین بایقرا که عنایت او به شیعه مشخص است، میرزا بایقرا برادر سلطان حاکم بلخ بود. میرزا بایقرا در سال 885 هجری دستور داد تا قبر موجود در خواجه خیران را باز کنند و در آن به لوحی سفید دست‌یافت که روی آن نوشته‌شده بود: «هذا قبر اسدالله الغالب اخ رسول‌الله». البته صاحب الذریعه در جلد دوم کتاب خود به نسخه‌ای اشاره می‌کند که این مزار را قبر یکی از نوادگان حضرت علی می‌خواند و به‌اشتباه عوام اشاره دارد اما عوام معتقدند در همان شب که امام علی را مخفیانه برای دفن می‌بردند ملائکه او را به اینجا آورده‌اند. به‌هرروی از این زمان خواجه خیران به مزار شریف تبدیل و رونقی یافت تا جایی که بلخ و آیین‌های آن را در خود هضم نمود و حالا نزدیک به نیم میلیون نفر جمعیت دارد. هم‌اکنون مراسم بالا بردن پرچم نوروز مزار و بسیاری از آیین‌های زیارت معابد بلخ در مزار باقی است و بلخ  با جمعیت کنونی حدود دوازده هزار نفر در کنار آن به‌کلی از رونق افتاد.

از اینجاست که شاعر می‌گوید:

این نگر آن حکم باشگونه ی بلخ است

آری بلخ است روستای سپاهان

محمدحسین فروغی

 

جستاری در تاریخ خوانسار

 

امروز گزیده فیلمی از مسابقه شبکه 3 را که دهدار باصفای ویست برایم فرستاده بود، دیدم. در این گزیده یکی از همشهریان خوانساری، گویش خوانساری را زبان خطاب می کرد و حتی آن را به عبری ربط می داد. ناخودآگاه، یاد گزارشی افتادم که چندین سال پیش در مورد خط سیاقی در بازار خوانسار تهیه شده بود و آنجا هم اشتباهات اساسی در بیان مصاحبه شوندگان در مورد تاریخچه این خط بود. با خودم فکر کردم چقدر نسبت به تاریخ خودمان بیگانه شده ایم که بدیهی ترین و نزدیکترین موضوعات در مورد خودمان را نمی دانیم. باور کنید این شیوه که در مورد شهر خودمان و تاریخ محل خودمان چیزی ندانیم، در کشور ما به شکل نگران کننده ای در حال پیشروی است. این‌ها شناسنامه ماست و دانستن آن افتخار آمیز خواهد بود. یادش به خیر، آقای نظری در آسیاب آبی خوانسار چه با شور این سخن منسوب به آیزنهاور را می گفت: «ملتی که تاریخ خود را نداند یا نابود می شود یا محکوم به تکرار تاریخ خواهد بود».
زبان با گویش فرق می کند. زبان فعل مجزا و مستقل دارد و گویش یا لهجه فعل مشترک با سایر گویش های همجوار خود دارد. بنابر این گویش زیر مجموعه زبان است. مثلا فعل «شدن» به معنی رفتن، در زبان فارسی وجود دارد و در تمام گویش های زیر مجموعه‌اش ادا می شود. از همین مصدر وقتی فعل امر «بشو» به معنی برو ساخته می شود این واژه در لهجه خوانسار با شکل «بَش/ Bash»، در گویش کردی کلهری«بِچو/ Becho»، در گویش گیلکی «بوشو/Bosho»، در گویش تاتی و طالشی میانی هم «بش/ با سکون هر دو حرف»، گفته می شود. این امر نشان می دهد همه از یک ریشه هستند و اختلافات مختصر در آواهای آن است. این در حالی است که همین فعل امر «برو» در زبان ترکی «گِت یا گِد/Get,Ged» است و این نشان می دهد ترکی زبانی مجزا است و مجموعه گویشهای ایرانی از گویش فارسی مناطق مرکزی تا گویش های کردی، لری، طالشی، تاتی، گیلکی، مازنی و حتی پشتو  زیر مجموعه  و فرزندان زبان بزرگ پارسی باستان هستند. از این منظر نباید گویش های کردی، خوانساری، نایینی و امثالهم را با فارسی جدا کرد. از این رو نباید هیچکدام از این گویش ها را با عنوان «زبان » نام ببریم. 
از این رو گویش خوانساری زبان نیست و از سویی اصلا ارتباطی با یهودی و عبری ندارد. یهودیان خوانسار و اصفهان و سایر شهرها در دعاها و مراسم خود به زبان عبری و در محاورات خود از زبان فارسی استفاده می کردند پس یهودی ها فارسی به گویش خوانساری حرف می زدند نه آن که خوانساری ها عبری حرف می زنند!
در مورد خط سیاقی هم که سالها پیش گزارشی تهیه شد خیلی ها اشتباه گفتند و گذشت. آنچه ما به عنوان خط سیاق می شناسیم و در محاسبات بازار کاربرد دارد در واقع همان خط اوستایی است که در دوران ساسانی رواج داشته است و بخش اعداد و علامات ریاضی آن در بازارهای ما کاربرد خود را حفظ کرد و ماندگار شد. از این رو مطلبی نیست که در دوران اسلامی توسط خوانساری ها و یا اصفهانی ها به وجود آمده و اختراع شده باشد.
گرچه بیشتر آثار و بناهای موجود در خوانسار مرکزی (محدوده مرکزی شهر کنونی) از دوران صفوی به این سوی است اما در نواحی دشت خوانسار که دره به دشت می رسد، آثار مهمی از دوران اسلامی موجود است و حتی از دوران پیش از اسلام هم آثار قابل توجهی دارد. در روستای #ویست خوانسار، این عقبه تاریخی عمق بیشتری پیدا می کند و علاوه بر آثار سنگ نگاره که قدمتی بین هفت تا ده هزار سال دارند و در تپه مرکزی هم نشانه هایی از آن هست، آثاری از دوران هخامنشی و اشکانی وجود دارد که ثبت ملی هم شده است و از دوران اسلامی نیز آثار مهمی از دوران سلجوقی در قالب سنگ نبشته های کوفی و نیز منبر سنگی که در محل به سنگ مصلی معروف است، در دست است که دانستن این عقبه تاریخی می تواند در حکم شناسنامه افراد برای دانستن گذشته تاریخی خودشان باشد.
کاشکی بشود با علاقه به گذشته تاریخی خودمان توجه کنیم تا اشتباهی احتمالی از ما اسباب چالش نشود.
محمد حسین فروغی

حزب در ایران

حزب به معنی گروه و دسته است و اصطلاحاً به جمعی از یاران هم‌رأی گفته می‌شود که برای یک هدف مشترک کار کنند. در تاریخ اسلام به جنگ خندق «احزاب» هم گفته‌شده است زیرا در این جنگ گروه‌های مختلفی از مشرکان با یکدیگر متفق شدند تا بنیاد حکومت اسلامی پیامبر را براندازند. این‌ها معنی حزب در ادبیات گذشته‌ی ماست اما امروز وقتی واژه‌ی «حزب» را بر زبان می‌آوریم غالباً منظورمان دسته‌بندی سیاسی است و گروهی را در نظر می‌آوریم که برای دست‌یابی به یک هدف سیاسی مشترک در مسیر به دست گرفتن قدرت تلاش می‌کنند. سابقه حزب، در قالب سیاسی آن و به این معنایی که امروزه شناخته‌شده است، در ایران به دوران مشروطه بازمی‌گردد. پیشرفت اروپاییان و عقب‌ماندگی ما در دوران قاجار نخبگان جامعه را به تکاپو انداخت تا علت را پیدا کنند. آن‌ها به‌طور طبیعی منتقد شرایط موجود بودند و آرزو می‌کردند در ایران تغییراتی اتفاق بیفتد اما بر سر چگونگی این تغییر اختلاف‌نظر وجود داشت. دامنه‌ی این اختلافات خیلی زیاد بود یعنی این‌که گروهی خواهان کمترین تغییر و اصلاح بودند و گروهی حداکثر تغییرات را می‌خواستند. در این راستا انجمن‌هایی تشکیل شد و یارگیری‌هایی هم‌ روی داد. هرچند می‌توان برای تاریخچه احزاب در تاریخ معاصر ایران دسته‌بندی‌های مختلفی ارائه کرد و آن را به دسته‌بندی‌های جزئی‌تر تقسیم نمود اما به‌طور کل این دسته‌بندی‌ها و یارگیری‌ها از دوران مشروطه تا به امروز را می‌توان در پنج مرحله کلی تقسیم نمود: - مرحله اول از مشروطه تا آغاز سلطنت رضاشاه - مرحله دوم از آغاز سلطنت رضاشاه تا سقوط رضاشاه در شهریور 1320 - مرحله سوم از سقوط رضاشاه تا کودتای 28 مرداد 1332 - مرحله چهارم از کودتای 28 مرداد تا پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357 - مرحله پنجم پس از پیروزی انقلاب اسلامی تاکنون مرحله اول؛ پس از پیروزی مشروطه خواهان و پس از استبداد صغیر با تشکیل مجلس دوم این دسته‌بندی‌ها در قالب حزب خود را نشان داد. نام حزب عامیون و حزب اعتدالیون برای ما آشنا است. این‌ها معروف‌ترین احزاب مجلس دوم بودند. عامیون که غرب‌گرا بودند و معتقد به تغییرات تند و جدی بدون ملاحظات اسلامی بودند دین را هم از سیاست جدا می‌دانستند و خود را انقلابی می‌خواندند. در مقابل ایشان، اعتدالیون نه دین را جدای از سیاست می‌دانستند و نه خواهان کنار گذاشتن قوانین اسلامی بودند. دعواهای انقلابیون و عامیون کار را به‌جای باریک کشاند و آثار مثبتی از خود به‌جا نگذاشت تا جایی که آشفتگی‌های درونی مملکت ما در آن شرایطی که نیاز به اتحاد داشتیم سبب پریشانی مملکت شد. ادیب‌الممالک فراهانی در شعر خود این دعواها را به باد انتقاد گرفته است: نوعروس ملک را کابین نمود ازبهر خصم اعتدالیون زسویی انقلابیون ز یک‌سو کارکرد عامیون و اعتدالیون عمدتاً به دوران پس از مشروطه تا روی کار آمدن پهلویان محدود می‌شود اما رگه‌هایی از تفکر آنان تا امروز هم در میان تندروها و کندروها دیده می‌شود. مرحله دوم؛ در دوران رضاشاه به‌واسطه استبداد رأی شاه و شرایط خاص پس از جنگ اول به‌واسطه ناامنی‌های موجود، شرایط تکوین احزاب به وجود نیامد و حزب رادیکال که داور رهبر آن بود در خدمت شاه بود. مرحله سوم، این دوران «بهار احزاب» در ایران است و به‌واسطه آن‌که شرایط جنگ دوم و حضور متفقین و پس‌ازآن جنگ سرد برقرار بود و شاه جوان هنوز مهار قدرت را در اختیار نگرفته بود احزاب زیادی در ایران رشد کردند و یارگیری نمودند. احزاب این دوران مختلف و متعدد با مرام‌های گوناگون از اسلام‌گرا تا سکولار و کمونیست بودند اما از میان این احزاب موفق‌ترین آن‌ها از جهت تحزب، حزب توده بود که به پشتوانه خارجی و آرمان‌گرایی‌های خاص خود همراه با نفوذ در میان نخبگان توانسته بود رشدی کلاسیک داشته باشد. حزب توده را نیرومندترین شبکه حزبی در ایران بود که اگر کودتای 28 مرداد نبود و این حزب به‌عنوان خط قرمز ساواک شناخته نمی‌شد شاید کارکرد این حزب در تاریخ ایران به‌صورت دیگری بود. در این دوران فداییان اسلام هم به روش‌های بنیادگرایانه فعال بودند در کنار آن‌ها جبهه ملی هم از منافع ایران در ماجرای نفت دفاع می‌کرد و حزب زحمت کشان هم شهرتی داشت. مرحله چهارم؛ پس از کودتای 28 مرداد تا پیروزی انقلاب اسلامی وضعیت متفاوت شد. شرایط جنگ سرد و همسایگی ایران با شوروی سبب شده بود تا آمریکایی‌ها سرمایه‌گذاری جدی در تغییرات اجتماعی اقتصادی و سیاسی ایران داشته باشند که این فعالیت‌ها با همان کودتا شروع و با کمک‌های اصل چهار ترومن ادامه پیدا کرد و تأسیس ساواک به‌عنوان بازوی امنیتی هدف کلی را در نظر داشت. فعالیت توده‌ای‌ها در این دوران ممنوع شد اما با گشایش فضای سیاسی ایران در سال‌های 1339 تا 1343 بارقه‌هایی از فعالیت سیاسی رخ نمود که نهضت ملی ایران، سازمان مجاهدین خلق، هیئت‌های موتلفه و احزاب دیگری در قالب مخالف به شکل علنی و بعضاً زیرزمینی فعال شدند اما هنوز حزب رسمی که فعالیت آزاد داشته باشد آن‌چنان جدی و چشمگیر نیست. در سال‌های 1336 به بعد اولین حزب دولتی با نام حزب مردم را اسدالله علم تأسیس کرد یک سال بعدازآن منوچهر اقبال حزب ملیون را بنیاد گذاشت ولی در فضای سیاسی ایران تأثیر قابل‌توجهی نداشتند. در دهه 1340 کانون مترقی، حزب پان ایرانیست و حزب ایران نوین هم به جمع این احزاب پیوستند گرچه حزب ایران نوین دوام زیادی هم داشت و گاهی در مجلس هم اکثریت را به دست می‌آورد اما دولتی بودن آن‌ها مانع رشد کلاسیک آن‌ها در میان توده می‌شد. این حزب ایران نوین در سال 1353 با تأسیس حزب فراگیر دولتی دیگری به نام رستاخیز که شاه از آن پشتیبانی روشنی هم داشت، در حزب رستاخیز ادغام شد و احزاب دیگر هم به این حزب دولتی پیوستند اما خودرأی بودن شاه مانع استقلال رأی نخبگان می‌شد و رهبران آن فاقد رأی و به‌طور طبیعی این احزاب بی‌اثر بودند. کار به‌جایی رسید که همین حزب رستاخیز کانون حمله مخالفان شاه شد. مرحله پنجم، دوران پس از پیروزی انقلاب است که در سال‌های اولیه آن احزاب متعددی حتی حزب توده فعال بودند و حزب نویی به نام حزب جمهوری اسلامی هم فعالیت خود را آغاز کرد. به‌طور طبیعی درگیری‌های انقلابیون با کسانی که در برابر حکومت موضع گرفته بودند صحنه سیاسی را به صورتی دیگر رقم زد و تشکیل احزاب شرایط تثبیت بعد از پیروزی را می‌طلبید اما متأسفانه با شرایط جنگ و مسائلی که در دنبال آن ایجاد شد دسته‌بندی‌های سیاسی صورت دیگری شد. مطالعه شرایط مرحله پنجم هم در حوزه علوم سیاسی است و برای بررسی تاریخی آن باید منتظر گذر زمان برای رو شدن اسناد باید بود.

سد گلپایگان و نقش کارگران ویستی در آن


سد گلپایگان که پیش از این به نام سد شاه اسماعیل و سد اخته خان(خوان) هم معروف بوده است، نخستین سد مدرن ایران با گنجایشی حدود 42 ملیون متر مکعب است که مطالعات آن از سال 1323 شروع و در سال 1326 ساخت آن آغاز شد. دکتر عبدالله خان معظمی به عنوان نماینده گلپایگان در مجلس شورای ملی برای ساخت این سد کوشش بسیاری کرد.
معظمی که از نوادگان معظم السلطان بود تحصیلات حقوق خود را در فرانسه تمام کرده و استاد دانشگاه تهران بود. او از 1322 به عنوان نماینده گلپایگان در مجلس چهاردهم وارد شد و تا دوازده سال بعد از آن وفادارانه با مصدق همراه بود ولی از 1334 به حاشیه رفت و شانزده سال بعد از آن سکته کرد. معظمی دو کار اساسی را در گلپایگان پایه ریزی نمود اول ساخت سد و دوم دانشسرای مقدماتی که هر دو سبب نیکنامی این شخص و ماندگاری نام او شد.
سد گلپایگان در محلی درست می شد که روستای اخته خوان قرار داشت. باید این روستا تخلیه می شد. بخشی از اهالی اخته خان به ویست و الیگودرز و سایر نواحی کوچیدند و بخشی دیگر در پایین دست سد روستایی به نام عباس آباد ساکن شدند.
راه رفت و آمد به طرف ساختمان سد از طرف ویست بود تقریبا از همین جاده ای که ویست را به خوانسار می رساند و از ویست هم از مسیر دره ای که به «دُم سلیمان» معروف است به محل ساختمان سد می رسید. آن زمان این جاده ی پرپیچ و خم عباس آباد در کار نبود. بیشتر کارگران سد را ویستی ها تشکیل می دادند. تراکم جمعیت موجود در ویست هم می توانست بابت نزدیک بودن قابل توجهی که به ساختمان سد داشت در کار سد سازی به عنوان کارگر ساده همیار مناسبی باشد. خیلی از ویستی هایی که الان حدود هشتاد سال سن دارند تجربه کارگری در محل سد را دارند و با روند کار آن در فاصله ی سالهای 1326 تا ده سال پس از آن همراه بوده اند. در مصاحبه های شفاهی اینجانب گفتارهایی ضبط شده و موجود است که نشان می دهد عمده کارگر سد از منطقه ویست و راه رفت و آمد ماشینهایی که مصالح برای آن می برده اند، از ویست بوده است. حاج علی آقا فروغی(متولد 1317) که یکی از همین افراد طرف مصاحبه است، از استادی به نام «اوستا علی کوچریی» در کار دیوار چینی ها یاد می کند.
همزمانی ساختمان سد گلپایگان با نهضت نفت و همراهی معظمی با مصدق سبب شد تا این سد از جمله سد هایی باشد که مشکلات سیاسی ویژه داشته و حتی شاه در افتتاح آن ناخشنودی خود را از کمیت و کیفیت آن نشان داد تا به نهضت ملی و اقدامات ایشان خرده گرفته باشد و پس از دیدن سد، آن را حوضچه و یا استخر خوانده و قهر کرده می رود. برخی گفته اند علت قهر شاه مقایسه این سد با سد کرج بود در حالی که این دیدگاه اشتباه است. مطالعات سد کرج یکسال بعد از افتتاح سد گلپایگان آغاز شد و افتتاح آن نیز شش سال بعد از افتتاح سد گلپایگان بود


 

بنی صدر از صدر تا ذیل

در نشریه دانشجویی ارغنون منتشر کردم

گویا آندره مالرو در کتاب ضد خاطرات خود گفته است «زندگی ارزش هیچچیز را ندارد ولی هیچچیز هم ارزش زندگی را ندارد» من نمیخواهم این گفته را با نظام ارزشی خودمان مقایسه کنم اما در همین وزن به نظرم میآید بگویم تاریخ دانش خوشایندی نیست اما از تاریخ خوشایندتر هم نیست. خود من به «تاریخ» میگویم «بیرحم مهربان». بیرحمی این موجود دوپای «خلیفه الرحمن» در آن بسیار زیاد است اما پندهایی هم در درون خود دارد که از ریشسفید قبیله هم بهتر راهنماییات میکند. یکی از مشکلات و ناخوشایندیهای این تاریخ در آن است که هر کس دوست دارد تعبیر خودش و خط فکریاش را از آن بشنود درحالیکه تاریخ حقیقی بدهکار هیچکس نیست و استقلال خودش را به فضاهای سیاسی و احساسی نمیفروشد. در یکی از شمارههای پیشین با حقیقت کورش آشنا شدیم و نمونه دیگرش همین ابوالحسن بنیصدر است که امروز با آن آشناتر میشویم.

ابوالحسن بنیصدر متولد 1312 همدان است. ظاهراً همین سال است که عارف قزوینی شاعر تصنیفساز و موسیقیدان مشروطه در همدان تسلیم مرگ شده بود و حاج سید نصرالله بنیصدر معروف به صدرالعلما بر جنازه عارف نماز خوانده بود. این نمازخواندن خیلی هم مهم بود زیرا به جهت شهرت کفر عارف، کسی حاضر نبود بر جنازه عارف نماز بخواند که این سیدنصرالله بنیصدر تسامح ورزیده نماز خواند. پدر بنیصدر که شاگرد میرزای نائینی هم بوده است، میانه خوبی با پهلویها نداشت و اتفاقاً ارتباطات مناسبی با امام خمینی داشته است. ابوالحسن در این خانواده پرورش یافت. کودکی و نوجوانی را در همان همدان گذراند و برای دانشگاه به تهران آمد. همهجا گفتهاند او در دانشگاه تهران حقوق و اقتصاد خواند و برای مدتی هم در یک موسسه کار کرد اما چون گرایشهای ملی داشت چند بار هم دستگیر شد اما در فضای باز سالهای 39 تا 43 او فرصتی یافت تا خودش را معرفی کند و به همین دلیل هم احسان نراقی بنیصدر را با حسن حبیبی و چند نفر دیگر به فرانسه فرستاد تا تحصیل کنند.

بنیصدر در سوربن اقتصاد خواند و در مدت تحصیل کار دیگری هم نکرد. شاید به همین دلیل در همان سوربن مشغول به تدریس شد و با انجمنهای دانشجویی خارج از کشور همکاری میکرد. او را در آن زمان بهعنوان یک ناسیونالیست مسلمان میشناختند و در همین راستا هم در جلساتی شرکت داشت و سخنرانیها مینمود. در پاریس او را منسوب به ملیگراها میدانستند اما با ورود امام به پاریس در مهر 1357 به استقبال امام در فرودگاه رفت و تا ورودش به ایران همراه امام بود. در ایران ابتدا به عضویت شورای انقلاب در آمد ولی تا گذشت حدود شش ماه در دولت موقت بازرگان مسئولیتی نپذیرفت و پسازآن در وزارت اقتصاد مشغول شد. در حادثه تصرف سفارت آمریکا همپای دولت بازرگان با اقدام دانشجویان مخالف بود. در انتخابات ریاست جمهوری اول رقیب حسن حبیبی و مدنی و دیگران بود اما با پشتیبانی روحانیت مبارز رأی اول را با اختلاف زیاد به دست آورد و در روزهای سالگرد انقلاب ریاستجمهور ایران شد. دوران ریاست جمهوری او به یک سال و نیم هم نکشید. از 15 بهمن 1358 تا 30 خرداد 1360 بنیصدر رییسجمهور اسلامی ایران بود و همزمان فرماندهی کل قوا هم توسط امام به او تفویض شد.

دوران ریاست جمهوری بنیصدر پرحادثهترین دورههای تاریخ ایران بهحساب میآید. از سویی جدال گروههای رقیب برای تصاحب انقلاب مرکز را آشفته کرده بود و از سویی تلاشهایی در مرزها برای تجزیه صورت میگرفت و اینهمه انقلاب نوپا را با بیثباتی روبرو کرده بود. هفت ماه و نیم از ریاست بنیصدر نگذشته بود که تهاجم صدام هم بر مشکلات کردستان و ترکمنصحرا و نواحی دیگر اضافه شد. بنیصدر در همان آغاز با نیروهای تندرو خط امام مشکل داشت و میخواست دایره قدرت آنها را کم کند. اوج جدال بنیصدر در این خصوص در ماجرای انتخاب نخستوزیر و وزیران او نمایان شد. نیروهای خط امام بر نخستوزیری رجایی و آزادی او در انتخاب وزیران اصرار داشتند ولی بنیصدر برنمیتافت. الآن دقیقاً همان زمانی بود که انقلاب شناسها به آن میگویند «انقلاب فرزندان خود را میخورد»؛ گروههایی که رأی نیاورده بودند تلاش داشتند تا جای پای خود را حفظ کنند و در این مسیر از اختلال و اخلال دریغ نمیکردند و نیروهای حاکم هم برای حفظ امنیت حذف اخلالگر و رقیب را راهبرد خود میدانستند.

بنیصدر در این اوضاع آشفته راهبرد ویژهای را انتخاب کرده بود. او میکوشید تا به نیروهای خط امام راه ندهد و حتی در کار جنگ هم با ایشان راه نمیآمد اما در مقابل با نیروهای رقیب خط امام بهویژه مجاهدین خلق چراغ سبز نشان داد تا شاید بتواند تعادلی برقرار کند. این در حالی بود که پیش از آن با نیروهای چپ کنار نمیآمد. او میخواست با مجاهدین خلق همراهی کند تا در سطح افکار عمومی پیشرو باشد. سخنرانی 14 اسفند 1359 بنیصدر در سیزدهماهگی ریاستجمهوریاش و ماه ششم جنگ اختلال کلی در مناسبات حاکم ایجاد کرد. او برای رهبری و ولایتفقیه خطونشان کشید و به مراجع دهنکجی نمود درعینحال تحسین مجاهدین خلق را نیز هر دم میگرفت. بنیصدر با تشکیل گارد ریاست جمهوری برای حفاظت از خود هم متوجه خطر بود و هم خط خود را از نیروهای انقلابی بهکلی جدا کرد. او تا سه ماه بعدازآن هم «کژدار و مریز» ریاست داشت اما هرروز میانهاش با انقلابیون بیشتر به هم میخورد. احتمالاً آخرین دیدار بنیصدر با امام به 16 خرداد 1360 بازمیگردد و در اواخر آن ماه از فرماندهی کل قوا عزل شد و مجلس هم رأی به عدمکفایت او داد. بنیصدر ازآنپس مخفی شد تا اینکه در مرداد همان سال با مسعود رجوی به فرانسه گریخت و تا زمانی که مجاهدین خلق به عراق نیامده بودند هم با مجاهدین خلق مرتبط بود. او ازآنپس تحت حفاظت پلیس فرانسه در حالت پناهندگی زندگی میکند.

به نظر میرسد علاقه بنیصدر به اسلام در حد کلیات بوده و رعایت حدود شرعیات ظاهراً برای او معنا نداشته است. دیدار بدون حجاب همسر بنیصدر با رفسنجانی و نیز افکار او در نوشتههای او و رفتارش در فرانسه شواهد این مدعاست. باآنکه تخصص اصلی او در اقتصاد بوده اما کتب تألیفی بنیصدر هم از آشفتگی در عناوین برخوردار است. اقتصاد توحیدی، سیر اندیشه سیاسی، نفت و توسعه، رابطه مادیت و معنویت، روش تحقیق، تحول سیاست آمریکا در ایران، زن و زناشویی، حقوق انسان در قران و ارکان دموکراسی از عناوین کتب تألیفی او بهحساب میآیند. در خصوص خیانتکار بودن یا نبودن او میان نیروهای منتقد بنیصدر در روزگار حاضر اختلاف وجود دارد. عمدهی منتقدان بنیصدر از قدرتطلبی و نفسپرستی او شکایت دارند و معتقدند آن جمله که امام در روز تنفیذش گفته بود که «حب الدنیا رأس کل خطیئه» بسیار بهجا بوده است زیرا همهی اختلافات او با نیروهای خط امام ذیل این مقوله بهحساب میآید. منتقدان بنیصدر کوتاهی او در اطاعت از امام و همراهی نکردن با نیروهای خط امام در سپاه را دران زمان ضایعهای برای پیشبرد اهداف انقلاب میدانند و معتقدند اگر این اختلالات نبود مشکلات کمتر میشد. البته بنیصدر در دوران پناهندگیاش تاکنون از هرگونه دشمنی و شهادت علیه جمهوری اسلامی کوتاهی نکرده و گفته است آنچه را گفته است!

 

حقیقتِ کورش


 

کورش نه دشمن است و نه قابل پرستش

سال‌ها پیش کتاب پاره‌ای که یکی از دانشجو معلمان قدیمی از کتاب‌های قراضه و اسقاطی کتابخانه مدرسه‌شان پیداکرده بود، به دستم رسانید که شاید فقط نصفه و یا بخشی از اول کتاب بود. نام کتاب و نویسنده و شناسنامه کتاب را هم داشت. نامش این بود: «کورش، دروغین و جنایتکار» نوشته: آیت‌الله خلخالی. خلخالی همان دادستان معروف اوایل انقلاب بود که در سال 1355 با احساسات تمام برای مقابله با جنبش باستان‌گرایی پهلوی‌ها دست به چنین اقدامی زده بود. دست‌پاچه بودن و احساسی بودن و ناشی گری نویسنده را از همان نام کتاب هم می‌شد تشخیص داد. «کورش دروغین و جنایتکار». یکی هم نبوده تا بپرسد اگر دروغین است کجا می‌تواند جنایتکار باشد؟ امروزه هم همچنان است. گروهی کورش را می‌پرستند و گروهی با او مخالف‌اند از مخالفان گروهی پان ترک هستند که کورش را بر‌نمی‌تابند و گروهی دیگر احساسی. یادم هست وقتی رییس‌جمهور احمدی‌نژاد در بازدید از تخت جمشید از دروازه ملل خارج می‌شد خبرنگاری از او پرسید: آقای رییس‌جمهور چه احساسی دارید و او هم پاسخ داد: «اسلام پیروز است» کاری ندارم که از آن سال تابه‌حال به ارتباط این دو موضوع فکر می‌کنم اما به‌خوبی می‌دانم کسانی هم هستند در این میانه که کورش را نمی‌شناسند اما از سر مخالفت با گروهی دیگر خود را دوست کورش قلمداد می‌کنند و به‌قول‌معروف دوستی‌شان نه از حب علی بلکه از بغض معاویه است. صدالبته در این میان یهودیان هم کورش را دوستدار خود و آزادکننده یهودیان از بابل می‌دانند و برخی از ایرانیان نیز به همین جهت کورش را ساخته یهود و مرتبط با چشم معروف فراماسونی می‌دانند... شاید به همین دلایل است که می‌توانیم بگوییم کورش ازجمله شخصیت‌های خاص در جهان است که تا حدود زیادی عجیب‌وغریب است و نگاه‌های مردمان به او در دوره‌های مختلف تابع نگاه‌های سیاسی، قومی و دینی شده است. سؤال اصلی که ذهن دانشجوی پرسشگر را مشغول می‌کند این است که حقیقت کورش چیست؟

کورش کبیر همان  کورش دوم شاه هخامنشی است که در فاصله سال‌های 559 پیش از میلاد تا 530 پیش از میلاد پادشاهی خود را از حوالی خوزستان امروزی به فارس، همدان، خراسان، آسیای صغیر و عراق کنونی گسترش داد و خود را شاه هخامنشی نامید. کتیبه‌ای در کاخ‌های پاسارگاد از کورش به سه زبان ایلامی، بابلی و پارسی به دست است که در آن نوشته «منم کورش شاه هخامنشی» در کتاب «فرمان‌های شاهان هخامنشی» که «نارمن شارپ» آن را نوشته است، کتیبه‌ای دیگر به نام کورش نیست و البته همین هم کمک می‌کند تا این شاه هخامنشی برای ما جادویی شود. داستان مرگ و یا کشته شدن کورش هم از موارد ناشناخته و تاریک تاریخ است. زرین‌کوب در تاریخ ایران پیش از اسلام سه روایت را برای مرگ این شاه ذکر کرده است که ترکان قتل او به دست ملکه ترک‌ها را درست‌تر می‌دانند و ایرانیان هم آن را نمی‌پذیرند؛ و هم این هم این شاه را رازآلودتر می‌کند. داستان مهربانی کورش با یهودیان به همراهی استوانه معروف کورش که در آن فرمان آزادی ملل را صادر کرده است را اگر کنار مملکت پایداری که پس از او به خوش‌نامی و پایداری باقی ماند بگذاریم می‌توانیم باور کنیم این کورش مرد مدیر و مدبری بوده است که سه خبر با یک نتیجه از او باقی‌مانده است. وقتی ابوالکلام آزاد هندی درباره کورش کتابی نوشت و نام آن مصلح قرانی یعنی «ذوالقرنین» را بر او گذاشت علامه طباطبایی هم در تفسیر المیزان حدس‌های قدیم در مورد ذوالقرنین را زیر سؤال برد و گفت مردی با این عدالت نمی‌تواند اسکندر خون‌ریز و یا اشخاص دیگری مانند او باشند و احتمال داد که کورش همان ذوالقرنین قران است. داستان کورش به همین‌جا ختم نمی‌شود. برخی که با تاریخ آشنا نیستند عوامانه می‌گویند این شاه «کورش» ساخته یهودیان است و اگر نیست چرا در هیچ‌یک از منابع اسلامی و عربی از کورش نامی برده نشده است. این‌ها اشتباه می‌کنند. حمزه اصفهانی در تاریخ پیامبران و شاهان، طبری در الرسل و الملوک، مسعودی، سمعانی، بیرونی و برخی مورخان دیگر از او نام‌برده‌اند. کورش همان سایروس یا سیروس است که در اروپا می‌گویند.

 جنگ ناآگاهانه‌ی هفتادودوملت را درباره‌ی کورش درواقع همان دفاع هر فرقه از خود و کنار گذاشتن حقیقت است. آن‌ها درواقع کورش را به کنار گذاشته و از خودشان دفاع می‌کنند. کورش حقیقتی است در پهنه‌ی تاریخ که با خوش‌نامی و عدالت زندگی کرد و نام نیک خود را بجا گذاشت اما آن کورشی که ما ناشناخته سنگ او را به سینه بزنیم و بغض خود را به دیگران نشان بدهیم نیست. کورش حقیقتی ست که عظیم‌ترین امپراتوری تاریخ بشر را پایه‌گذاری کرد و همه‌ی اقوام با را حفظ حقوق خودشان شناخت نه آن‌که چون از ما نیست و یا نام پارسی بر او هست او را به دور بیندازیم یا به‌عکس فقط به دلیل نام پارسی‌اش برای او سینه‌چاک شویم. کورش مصلحی از مصلحان قرانی است که علامه طباطبایی او را همان ذوالقرنین می‌خواند نه آن‌که ما ساخته یهودش بدانیم. سخن آخر این‌که کورش چون عدالت را رعایت کرد و محبوب خلق شد بنده‌ی خوب خدا هم بود و نه آن‌که امروز برای ما قابل‌پرستش باشد.
بقول فردوسی
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی

سی‌وسه‌پل یا چهل چشمه

سی‌وسه‌پل یا چهل چشمه

بدون اغراق می‌توان آن را زیباترین پل جهان خواند. این پل زیبا که در قسمت عریض رودخانه درست‌شده است و چهارباغ عباسی را به چهارباغ بالا وصل می‌کند کمی کمتر از 300 متر طول دارد و به اعتراف جهانگردان زیباترین پل در میان پل‌های جهان است. این پل پررمزوراز که در منابع متقدم مانند عالم‌آرا به‌صراحت اشاره دارند که این پل مشتمل بر چهل چشمه است. در دوران صفوی به چهل چشمه هم معروف بود درحالی‌که امروزه برخی به‌اشتباه معتقدند از اصل همین سی‌وسه  بوده و چهل را برای نشان کثرت داده‌اند. این گفته اشتباه است. از برج‌های شمالی تا برج‌های جنوبی سی‌وسه چشمه است ولی درشیب شمالی و جنوبی هم‌چشمه‌هایی بوده است که آن را جمعاً به چهل می‌رسانده است.

در مورد نام سی‌وسه هم حرف‌وحدیث فراوان است برخی از مذهبیان معتقدند سی‌وسه اشاره به تسبیحات حضرت زهرا دارد و یا گرهی دیگر از ایشان می‌گویند اشاره به آیه 33 از سوره 33 قران است که به آیه تطهیر معروف است. گروی دیگر 33 را برگرفته از حروف الفبای گرجی می‌دانند که الله‌وردی خان گرجی نسبت به آن علاقه داشت. گروهی آن را به الهه آناهیتا مربوط می‌دانند  و جمعی دیگر به تعداد 33 فرمانده در سپاه الله وردیخان گرجی. خلاصه آن‌که قصه نام این پل داستانی تمام‌نشدنی است.

دوشنبه آغازین مهر امسال به همراهی استاد عزیزمان جناب زارعی از این پل بازدید و گفته‌های ارزشمند ایشان را شنیدیم. من نمی‌دانستم این پل شش راه گذر دارد. یک‌راه گذر از زیر پل، یک‌راه عبور بزرگ هم‌روی پل، دو راه غلام‌گردش در تونل‌های دو طرف پل  و دو راه دیگر هم‌روی گذرهای کناری که باید از پله‌های برج به این پشت‌بام‌های عبوری وارد شد. اصلاً خیلی جالب است که جهت پل دقیقاً در جهت شمال به جنوب است و به همین لحاظ در ظهر شرعی سایه ندارد. جالب‌تر آن است که وقتی به ساختمان پل نگاه می‌کنیم ظرافتی در ساخت پل است که هنرمندی استاد حسین بنا را نشان می‌دهد. این استاد حسین پدر همان محمدرضا بنای محراب مسجد شیخ لطف‌الله است. گرچه امروزه این پل کمی به سمت شرق کج شده است و این با ابزار کاملاً مشخص است اما قطع ارتباط پل‌ها با خیابان سبب شده تا لرزش خیابان آسیب کمتری به این پل بزند. شنیدم که چون بنای پل بر سطح شنی است برای استحکام آن پایه‌هایی را تا 30 متر پایین برده‌اند تا به سطح سفت برسد و با ساروج و سنگ به سطح زمین رسانده‌اند. این پل را اللهوردیخان هم می‌خوانند اما کاملاً مشخص نیست آیا اللهوردیخان آن را ساخته یا شاه ساخته و به این سردار محبوبش تقدیم کرده است.

داستان سی‌وسه‌پل در تاریخ سیاسی و اجتماعی و ادبی اصفهان چنان ریشه‌دار و پرمایه است که توضیح هر یک از اضلاع آن دفتری است و فرصتی موسع می‌طلبد. اگر از مثل‌ها و متل‌های این پل در افکار عامه صحبت شود و یا از مراسم آب‌پاشان مسلمین و یا خواج شویان ارمنیان بگوییم  یا از اشعار و تاریخ اجتماعی گروه‌هایی که در پای این پل داستان آفریدند بگوییم یا از فعالیت قلمکاران سفره ساز و سیر تعمیرات این پل صحبت شود هرکدام داستانی است پر آب چشم! خداوند جناب زارعی عزیز ما را که هرازگاهی ما را از نعمت دانش خود بهره‌مند‌می کند به‌سلامت بدارد.

اردی بهشت در ویست

 

«رفتم به سر راه همان خانه و مکتب»...

آخرین شنبه ی اردیبهشت بود و دیگر قرار آن مدرسه لعنتی! برای شنبه، در کار نبود. از پارسال قرار داشتم تا در این سال به کودکی های خودم هم سر بزنم. الان خرسند بودم که برای همیشه ی همیشه، دست از مدرسه و میوه کشیده ام و فرصتی برای  تماشای بوستان دارم. هوای صبح شنبه پس از باران دیشب در ویست بسیار تمیز بود. آسمان آبی نشان می داد انگار دست خداوند همه چیز را خوب شسته و زمین و زمان رخت نو بر تن کرده است. تیغ آفتاب یال کوههای روبرو را زرد کرده بود. احوال روحی پریشانی داشتم و انگار طراوت حیاط و برگهای شسته ی درختان هم کافی نبود. هوای گلستان به سرم زد. به یاد روزهای بهاری که برای امتحانات نهایی چهارم دبیرستان درس می خواندم راهی مسیر مدرسه و جوی معروف به «در گلستان» شدم. از همان کوچه معروف و پر پیچ و خم قدیم گذشتم. خانه ها همه بسته یا خرابه بودند. حاج محمد آقا، مشهدی محمود،حاج محمد مکتب دار، حاج حیدر، اوستا محمد حسن و حاج محمدحسین دیگر مهمان آن کوچه نبودند. صبح خلوت بود آهنگ کشاورزی و چوپانی به کار نبود. درها همه بسته بود هیچ صدایی در کار نبود. مسیر قنات را رفتم تا به مدرسه برسم. خوشبختانه بارندگی های امسال مختصری آب را در دهانه قنات نشان می داد. مدرسه قدیم ما خراب شده بود. مسیر گلستان و صحرا را گرفتم. طراوت و خرمی فوق العاده  و مثل مخمل رنگارنگ هر زمینی با گلی رنگ خودش را داشت. اما در این زیبایی طبیعت دیگر خبری ازآن درختهای سربه فلک کشیده در کار نبود. همه جا تنه ی بریده درختان آزارم می داد. انگار طبیعت برهنه شده بود و این آشفته ام می کرد. حالا مثل دیوانه ها مسیر مزرعه قدیم خودمان را در صحرای بادام پیش گرفتم. جاده را از مسیر معروف به «پاقلعه » انتخاب کردم اما نه حاج رمضانی در کار بود و نه حاج باقر، نه کشاورزی در مسیر بود و نه آبیار. شاید بی موقع آمده بودم ولی خدا شاهد است قدیم ترها در این موقع روز و سال مسیر پر از دامها و صاحبانشان بود که می رفتند و گاهی ازدحامشان ترافیک های امروزی را یادم می آورد. همه جا رفتم. در مسیر معروف به «چال مهدی» به زمینی رسیدم که برایم خاطره داشت. وقتی امام خمینی از عراق به فرانسه رفت خبرش را در مهر ماه سال 57 در همین زمین شنیدم، آن روز سیب زمینی برداشت می کردیم ونمیدانستم این آخرین روزهای رونق آبادی بود...

خدا را شکر امسال باران خوبی آمد و این زمین هم سرسبز بود. مسیر مزرعه بادام را گرفتم. درختی در کار نبود تا موقعیت زمینها و صاحبان آن را درست تشخیص بدهم اما الان می دانستم از کنار زمینهای حاج امیر و حاج اکبر می روم اینها پیش از آفتاب در مزرعه بودند اما الان شاید بلبلان و مرغان هم باصدای زیبای خود داشتند این صاحبان خاطره ساز خود را صدا می کردند. حاج اکبر آقا هم نبود و مشهدی علی آقا هم همچنین. مزرعه خالی بود. حاج آقا میرزا و حاج آقا رضا هم سالهاست که کوچ کرده اند حاج اسکندر و حاج آقا حسین هم در کار نبودند و بجز مشهدی علی اکبر که چند سالی است که به شهر رفته باقی همه مرده اند. هیچکدام از مردان دشت نبودند. انگار ارواح با من حرف می زدند. دیوانه شده بودم و گاهی دوان و گاه آهسته به این جوی و آن زمین سر می زدم نمی دانستم چه گم کرده ای دارم. معلوم نبود دارم خاطراتم را می جویم یا از خطرات امروز می گریزم. نوایی از رودخانه بادام  و چشمه ی حاج کریم در کار نبود. اصلا این مزرعه را جگر دریده بودند. حالا مزرعه بادام با آن که سوت و کور بود اما صدای بلبل و کبک (کرک) و گنجشکان هنوز مثل آن روز دشت را گرفته بود. با خودم می گفتم اینها برای کی می خوانند نکند این خودش عزاداری است؟ در مسیر «میان ده» که بر می گشتم، جز خرابه هایی در کار ندیدم و باقی هم «درها همه بسته و به رخ گرد نشسته» یادش به خیر آن روزگار.

در تمام مسیر این شعر شهریار، مثل فیلم از ذهنم می گذشت...

  دلتنگ غروبــــی خفه  بیــــرون زدم از در      در دست گرفته مچ دست پســـــــــــرم را

یا رب، به چـــــه سنگی زنم از دست غریبی    این کلهء پوک و ســـرو مغز پکـــــــرم را

هم دروطنم بار غریبـــــــــی به سرودوش       کوهی است که خواهـــــد بشکاند کمرم را

من مرغ خوش آواز و همه عمــــر به پرواز          چون شدکه شکستند چنین بال و پـرم؟ 

رفتم که به کوی پــــــدر و مسکن مالوف       تسکین دهـــم آلام دل جـــــان بسـرم  را

گفتم به ســـــر راه همان خــــانه ومکتب        تکـــــــرار کنم  درس سنین صغـــــرم را

گرخــــــود نتوانست زودودن غمم از دل        زان منظـــــره باری بنـــوازد نظـــــرم را

کانون پـــــــــدر جویم و گهوارهء  مادر        کان گهــــــــرم  یابم و مهـــــد پدرم  را

با یـــــاد طفولیت و نشخوار جوانـــــــی        می رفتم و مشغــــــول جویــدن جگرم را

 پیچیـــدم ازان کوچهء  مانوس که در کام       باز آورد آن لـــذت شیـــــر وشکــــرم را

 افسوس که کانــــــون پـدر نیز  فروکشت      از آتش دل باقـــــــتی بــــرق وشررم را

چون بقعهء اموات فضـــــایی همه خاموش      اخطار کنان منــــــزل خوف و خطــرم را

درها همــــه بسته است و به رخ گرد نشسته    یعنی نزنــــــــی در که نیــــابی اثرم را

در گرد و غبــــــار سر آن کوی نخواندم         جز سرزنش عمر هـــــــــــوا و هدرم را

مهدی که نه پاس پدرم داشت ازیــن پیش        کی پاس مرا دارد و زین پس پســـــرم را

 ای داد که از آن همه یار و سر وهمســـر        یک در نگشایــــــــد که  بپرسد خبرم را

یک بچـــــــه همسایه  ندیدم به سرکوی          تا شــــــــرح دهم قصهء سیر و  سفرم را

اشکم به رخ از دیـــــده روان بود ولیکن        پنهان که نبیند پســــــــرم  چشم ترم را

می خواستم این شیب و شبابم  بستاننـــــد       طفلیم دهند و سر پر شور و شــــــرم را

چشــــــــم خردم را ببرند و به من آرند           چشم صغــــــرم را نقوش و صــورم را

 کم کم همه را درنظــــر آوردم و  ناگاه            ارواح گرفتنــــــــد همه دور و برم را

 گویی پی دیدار عزیزان بگشودنـــــــد           هم چشم دل کورم و همه گوش کرم را

 این خندهء وصلش به لب آن گریهء هجران     این یک سفرم پرسد و آن یک حضرم را

 این ورد شبم خواهد و  آن نالهء شبگیـر         وان زمزمهء صبح و دعای سحـــــرم را

 تا خود به تقــــــــلا به درخانه رساندم           بستند به صـــد دایره راه گـــــذرم را

یکباره قــــرار از کف من رفت و نهادم           برسینهء دیـــــــــــوار درخانه سرم را

 صوت پدرم بود که  میگفت “چه کردی،         در غیبت من عائـــــــــلهء دربدرم را؟”

 حرفم  به دهان بود ولی سکسکه نگذاشت      تا بازدهـــم شـــرح قضــــا و قدرم را

فی الجمـله شدم ملتمس از در به  دعایی          کز حق طلبم فرصت صبــــر و ظفرم را

اشکم به طواف حــــرم کعبه چنان گرم            کز دل بزدود آنهمه زنگ و کـــدرم را

 ناگه، پسرم گفت: ” چه میخواهی ازین در؟”    گفتم، “پسرم، بوی صفـــــای پدرم را!”

عید رمضان

بودم آن روز من از طایفه دُرد کشان
که نه از تاک نشان بود و نه از تاک‌نشان
به نظرم می آید آدم خوش شانسی نبودم و شاید همه کسانی که در دهه 40 متولد شده بودند مثل من بودند زیرا وقتی به سن چهارده و پانزده سالگی رسیدیم که ماه رمضان در گردشهای دوره ای خود به وسط تابستان رسیده بود. البته ما کاسه از آش داغ تر هم بودیم و خودمان از ده دوازده سالگی روزه می گرفتیم.

به طفلی درم رغبت روزه خاست             ندانستمی چپ کدام است و راست

بزرگتر ها هم تشویقمان می کردند و شاید همین سبب شد تا از سیزده - چهارده سالگی تقریبا تمام رمضان ها را روزه بگیرم. باور کنید خیلی سخت بود. کار کشاورزی و روزه تابستان اصلا با هم نمی خوانند. کار در مزارع تنباکو طاقت فرسا بود و گندم چیدن و گوسفند چرانی صد پله بدتر. آنقدر تشنگی غلبه می کرد که با دقت تمام دهانمان را می بستیم و صورتمان را می شستیم تا مبادا قطره ای آب دهانمان را خیس کند. گاهی ناچار می شدیم تا به صورت و شکم روی زمین نمور بخوابیم تا کمی از عطش مان کم شود. وقت افطار که می شد هیچ چیز جز آب راضیمان نمی کرد. یادم می آید کی از افطارها شمردم چهارده لیوان آب خوردم. شاید زنده ماندن بعد از این حوادث کمی معجزه باشد ولی الان که نگاه به راه رفته می کنم تمام این اتفاقات را در مسیر اراده مندی خودم موثر می بینم.

آن روزها فقط محرم و رضان آخوند داشتیم. نوشتالوژی آن روزهای ما همچنان این ربنای شجریان بود که لحظات معنوی قبل از افطار را زنده می کرد و اذان حاج آقا محمد که ما را از روزه به افطار می رساند. آن روزها تمام دعاهای نمازها و اذان و نماز میت و امثالهم را همین حاج اقا محمد می خواند. حاج آقا محمد پیرمرد خوشرو و مهربانی بود صورتی مذهبی و رفتاری مهربانانه داشت و جز خوبی از او ندیدم. تمام قباله های آبادی را هم او می نوشت. هنوز انگار صوت حاج آقا محمد برای نماز عید را در خاطر دارم. غروب روز آخر ماه رمضان همین حاج آقا محمد با آخوند به تپه های شمالی می رفتند و بی هیچ خرج دولتی استهلال می کردند. صبح روز عید که می شد بساط نماز را فراهم می کردند و حاج اقا محمد در پیش و آخوند و سایرین در پشت سر او الله اکبر گویان راه می افتادند تا به مصلی بروند و نماز بخوانند. مصلی محوطه اطراف یک سنگ منبری مانند سه پله ای را می گفتند که در شمال شرق آبادی و پشت خانه ما بود. مادرم به این سنگ اعتقاد داشت و دارد و برای آن صاحبی قدسی می شناسد . به او متوسل می شود.
نماز را که در مصلی می خواندند آن وقت دید و بازدید ها شروع می شد و روحانی مدعو هم می رفت.
این قصه ادامه دارد

پلاک 90(گزارش دیدار از خانه تاریخی مصورالملکی اصفهان)


هرکجا آن شاخ نرگس بشکفد
گلرخانش دیده نرگسدان کنند
امروز هم فرصتی دست داد تا حلقه مریدان استاد زارعی عزیز جمع شوند و با همراهی گل وجودش بخش از محلات غربی اصفهان را زیارت کنیم. وعده گاه ما دروازه کوشک یا همان «درب کوشک» یا «پاشیر» در خیابان طیب بود. درب کوشک که الان در خیابان طیب است در واقع یک کپی از دروازه اصلی است که شهرداری اخیرا درست کرده است. اصل این دروازه در دهه 40 خراب شد و به همان شکل با همان مصالح در ضلع غربی عمارت چهلستون کنار سردر قطبیه ساخته شد. درب کوشک از عمارات رستم خان آق قویونلو است که تاریخ 902 را در خود دارد.
مقصد ما دیدار از خانه معروف و تاریخی مصورالملکی بود که اکنون در تقاطع میرداماد و زاهد اصفهانی واقع است بود. در مسیر این خانه تاریخی دیداری هم از مقبره سید احمد نوربخش از بزرگان دراویش فرقه خاکساریه و برادر آیه الله سید ابوالقاسم دهکردی داشتیم.
با عبور از خیابان نوساز و خوش ترکیب میرداماد که محله نو را از هم جدا کرده است به درب منزل مصورالملکی رسیدیم.
پلاک در منزل شماره 90 داشت و مثل تمام خانه های درونگرای اصفهان از داخل کوچه چیزی جز یک دیوار کاهگلی و یک درب چوبی چیز دیگری پیدا نبود.در این میان آقای میرخلف از دوستداران مرحوم مصورالملک هم رسید و حجه الاسلام میرشفیعی -که اکنون در بخشی از این خانه تاریخی ساکن است و در عین حال به دقت و فراست از آن مراقبت هم می کند- درب منزل را برای دیدار ما باز کرد. این منزل سیصد ساله که احتمالا اصل آن به دوران زندیه یا اوایل قاجار مربوط است در اصل از بناهای حاج علی نقی تاجر معروف اصفهانی در دوران فتحعلی شاه بوده که در دوره های بعد به مرور تکمیل شده و در سال 1320 توسط محمد حسین خان مصوالملکی خریداری شده و طی تعمیرات و تکمیل شدن به شرایط کنونی رسیده است.
حاج مصورالملک نقاش معروف ایرانی اصفهان در دوران پهلوی است اجداد مصورالملک نقاش بودند اما نبوغ محمد حسین از سایرین بیشتر بوده و در طی دوران زندگی خود تابلوهای ارزشمندی را نقش کرد اند که اکنون زینت موزه های بزرگ است. این استاد ارزشمند در طول دوران تدریس خود شاگردان مهمی را تربیت کرد که مشهورترین ایشان استادفرشچیان است. مصوالملکی نقاشی سرعتی یره دست و نابغه بود که وجوه مختلف زنگی مردم را زیر نظر داشت و از هرکدام آثاری دارد. علاقمندی های میهنی و مذهبی استاد مصورالملکی در حد تناسب بود و نیم نگاهی به وضع جهانی هم داشت. بخشی از آثار او از جمله تخت جمشید بازسازی شده، نبرد کرنال و شکار شیر در تاقچه های تالار شاه نشین بود و معلوم بود استادی چیره دست آنها را به تصویر کشیده است. آقای میرخلف در مورد جوایز متعدد ایرانی و جهانی استاد و نمایشگاههای متعدد او در سراسر جهان گفت. مرحوم مصورالملکی در سال 1356 بدرود حیات گفت و در تخت فولاد اصفهان آرام گرفت.
برای بازدید از منزل از راهروی کوچکی گذشتیم و به حیاط نسبتا متوسطی رسیدیم که حوض بزرگ و دوباغچه داشت. اطراف این حیاط اتاقهای متعددی بود با پنجره های مشبک و ارسی های فوق العاده دیدنیکه حیرت انگیز بود. جناب میرشفیعی اتاق شاه نشین را باز کرده برای نشستن گروه آماده کرد. اتاق شاه نشین اتاقی فوق العاده مجلل بود با نقاشیهای نفیس و مقرنسهای زیباتر. در تالار شاه نشین به مرحمت جناب میرشفیعی آرام گرفتیم تا سخنان ایشان را در باره ساختمان و تاریخچه آن بشنویم. جناب میرخلف هم در مورد مصوالملکی و جوایز جهانی و خانواده و وارثان او صحبت کرد و در انتها آقای زارعی هم از ناگفته های مصورالملک نکاتی را گفت. آقای دکتر ابوالحسنی هم که در سراسر این دیدار سر در دو کتاب آثار مصوالملکی فرو برده بود برداشت های تحلیلی خود را از شعر و نقاشی های این استاد چیره دست بیان نمود.
در میان گفته های اساتید اما من چشم از هماهنگی رنگهای مقرنس ها و قطاربندی دور اتاق و پنجره های نفیس و درهای مشبک جدا نمیکردم. شما هم آنجا بودید شیفته این هنرمندی و هماهنگی می شدید. انگار بهشتی بود در یک اتاق. یاد سعدی افتادم که می گوید:
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانندحریفان که تو منظور منی
پس از گفتگوی صاحب نظران عکس گرفتیم و من همچنان از دیدار تالار حوض خانه که بادگیر زیبا و مقرنسهای ان حیرت انگیز بود باز ماندم. از لابلای شیشه ها می شد اتاقهای متعدد طرف حیاط را دید و هر کدام از آن اتاقها هم پر از نقش و زیبایی بودند.
کاش می شد این خانه تاریخی که به ثبت ملی هم رسیده است محافظت بیشتری می شد و در عین حال به دوستداران شهرموزه اصفهان هم نمایش داده می شد. تا برمی گشتیم یکسره در حال سپاس از آقای زارعی بودم که فرصت این دیدار لذت بخش را فراهم نمود. این آقای زارعی در حقیقت مثال «گل بی خار جهان» است و در میان اصفهان شناسان بی نظیر. خدایش از هر بلا محفوظ دارد.
گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت
تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری

جشن دانش آموختگی

چند روز پیش در جشن دانش آموختگی دانشجویان پردیس باهنر اصفهان شرکت کردم و در بزم ایشان شریک شدم. شبی به یادماندنی بود. به خوبی می توانستم غم و شادی را در کنار هم در گونه های هریک شان تشخیص بدهم. بعضی هاشان هم از این که این غم جدایی از یکدیگر و احیانا دانشکده و استادانشان را به زبان بیاورند اکراه نداشتند. بزمی آراسته و هنرمندانه ترتیب داده بودند که می شد ظرفیت های مدیریتی، هنری و برنامه ریزی ایشان را در آن دید. بخش از برنامه را هم به عهده من گذاشته بودند. من در آن نشست  شعر زیر را از شاعری ناشناس خواندم اکنون شعر و جوابیه آن را از آقای رحیم فروغی تقدیم می کنم

صبر کن عشق زمين گير شود بعد برو             يا دل از ديدن  تو  سير  شود  بعد  برو

ای کبوتر به کجا قدر دگر صبر بکن                           آسمان پای برد پیر شود بعد برو

يک  نفر حسرت  لبخند تو را می بارد                  خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو

تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند                          گریه کن اشک به زنجیر شود بعد برو

آهوی وحشی دل زود مرو زود مرو                              صبر کن صب کمی دیر شود بعد برو

  خواب دیدم که شبی نام تو با باد رسید                صبر کنخواب تو تعبیر شود بعد برو

باش با دست خودت آینه عشق مرا                   بشکن و باش که تکثیر شود بعد برو

و این جواب رحیم فروغی به این شعر: 

کرده ام صبر ولی عشق زمین گیر نشد             و دل از دیدن تو سیر نشد شیر نشد

چون کبوتر همه عمرم لب بام تو گذشت             شده ام پیر ولی کار به تدبیر نشد

بارش حسرت لبخند تو را من دیدم               حسرتم کشت ولی عشق نمک گیر نشد

خواستم کوچ کنم بغض خدا را چکنم                 کرده ام گریه ولی اشک به زنجیر نشد

آهوی وحشی دل رام شده از نگهت                   صبر من دیر شد امید ولی دیر نشد

خواب تو، نام من و باد صبا یار هم اند           خواب خوبی ست مرا گرچه که تعبیر نشد

پیش از این دست تو آیینه عشقم بشکست        محرمی کرد دلم عشق تو تکثیر نشد

چند گویی که بمان بعد برو من نروم               من زمین گیر شدم عشق زمین گیر نشد

تازه نفس ها

نقد و نظری بر مستند تازه نفس ها
کیانوش عیاری کارگردان، مستند ساز، نویسنده و تدوین‌گر معروف ایرانی است که در سال 1330 در اهواز به دنیا آمد. کیانوش تحصیلات رسمی خود را از دیپلم بالاتر نبرد و از 19 سالگی با ساختن فیلم های کوتاه وارد دنیای فیلم و سینما شد. عیاری از پرکارترین فعالان عرصۀ سینمای اجتماعی است که کارنامۀ درخشانی در ساخت فیلم،سریال و مستند دارد. عیاری با بیش از 20 فیلم و سریال ارزشمندی که ساخته است حدود ده جایزه بزرگ بین المللی از جمله لوکارنو و ونیز و جوایز متعدد فجر داخلی را در کارنامۀ افتخارات خود دارد. مردم ما عیاری را با «روزگار قریب» بهتر می شناسند
مستند تازه نفس ها که محصول سال 1358 است نگاهی به لایه های مختلف طبقات اجتماعی در تابستان 58 در تهران دارد. با آن که عیاری در آن زمان بسیار جوان و کم تجربه بوده است اما در این اولین مستند خود به خوبی نشان داده است که در آن زمان مسئولیت خود را به عنوان یک مستند ساز به خوبی درک کرده است. تازه نفس ها که می توان آن را انبوهی از سکانس های مختلف دانست توده و طبقات اجتماعی تهران را به تصویر کشیده است. به نظر می رسد عیاری در این مستند مانند مورخی عمل کرده است که با ذهنیتی کاملا تاریخی و حتی نیازهای امروز، دوربین خود را به دست گرفته و تابستان 58 تهران را به تصویر کشیده است. معلوم نیست اگر این مستند نبود این همه صحنۀ زیبا از لابلای گفتگوهای مردمی چطور به دست ما می رسید.
خیابان های مرکزی تهران، غوغای کتابفروشان کنار خیابان و درهم بودن آنها با نوار فروشی ها و احساسات گروههای مختلف که مشغول یارگیری هستند صورتی به تهران داده است که انگار همه جشن گرفته و در تکاپو هستند تا از این نمد کلاهی برای خودشان بسازند. مستند به شکل حرفه ای ساخته شده و در هیچ یک از سکانسها صورت مصنوعی در کار دیده نمی شود. گرچه این فیلم برای نسلی که انقلاب را در خاطر دارند صورتی نوستالوژیک دارد اما برای نسل های نو بسیار سوال برانگیز است و انبوهی از سوالات خوب را در ذهن مخاطب جوان طرح می کند. آدمهای این مستند که غالبا جوانانی پرتحرک هستند در خیابان انقلاب در تابستان 58 مشغول کتابفروشی و تبلیغ ایده های خودشان هستند. امروز من خیلی میل دارم سرنوشت آدمهای کوشنده در این فیلم را بدانم. درفیلم نشان می دهد در تابستان 58 هنوز حجاب اجباری نشده بود. این روزها دیده می شود بسیاری از خطیبان و دستگاه رسانه ای کشور القاء می کنند که انقلاب ما اقتصادی نبود و ما برای به دست آوردن شرایط بهتر اقتصادی قیام نکردیم اما فیلم پر از مستنداتی است که نشان از دغدغه های گوناگون اقتصادی و امیدواری مستضعفان برای شرایط بهتر را دارد.
مستند تازه نفس ها احتمالا با حذف برخی قسمت ها چند بار از شبکه های وطنی نمایش داده شده است. در این مستند وضعیت جنوب تهران و حلبی آبادها و زندگی مردم آن نواحی به تصویر کشیده شده است و همچنین فصل کوتاهی در حواشی خیابانهای جنوب تهران برای نشان دادن انبوه معتادان آنجا آورده است. فیلم در عین حال بی نقص نیست و گمان می رود برای کارگردان جوان آن سال نمره عالی بگیرد زوایایی از زندگی و رفتارهای اجتماعی از جمله مطبوعات در فیلم جای خالی خود را نشان می دهد.
امکان دانلود نسخه 130 مگابایتی این فیلم از اینترنت فراهم است

روز حافظ

چو بشنوی سخن اهل دل، مگو که خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من، خطا این جاست
امروز بیستم مهر و روز حافظ است. حافظ (792-726ق) از سخنوران بزرگ ایران و یکی از چهار شاعر برتر ایران زمین است که امروز آوازه اش از مرزها گذشته و قلب های فراوانی را به خود متمایل کرده است.

ادامه نوشته

سفرنامه نهاوند

صبحگاه 25 شهریور (البته فارغ از مناسبت های تاریخی این روز!) از ملایر به سوی نهاوند حرکت کردیم. شهر ملایر در حاشیه دشتی وسیع به همین نام قرار گرفته است. دشت ملایر تپه های باستانی فراوانی دارد که از آن جمله و البته معروف ترین آنها همان «تپه نوشیجان» است که «دیوید استروناخ» بیش از ده سال کار کرد

ادامه نوشته

معرفی کتاب یادداشت های فروغی از سفر کنفرانس صلح پاریس

چند روز پیش فرصتی فراهم شد تا در مورد کتاب «یادداشت های محمدعلی فروغی از کنفرانس پاریس» در گروه معرفی و بررسی کتاب،(گروهی از فرهنگیان اصفهان) صحبتی داشته باشم.

این کتاب در سال 1394 به کوشش محمد افشین وفایی و پژمان فیروزبخش توسط انتشارات سخن در 491 صفحه متن، 80 صفحه فهرست ها، چهل و هشت صفحه مقدمه مصحح و 95 صفحه عکس در انتهابه چاپ رسیده است. 

ادامه نوشته

استعمار و مراحل آن

استعمار سه مرحله کلی دارد
استعمار قدیم(کهنه) یا همان Old Colonialism که با هدف کسب منافع بود ابزارش نیروی نظامی بود و زمانش از قدیم الایام تا حدود پایان جنگ دوم جهانی. در این نوع استعمار استعمارگر با تصرف نظامی و گاه بی احترامی به هویت ملی منابع و منافع مستعمره را غارت می کرد و شکل زندگی مستعمره و رفاه آن برای استعمارکر مطرح نبود.

ادامه نوشته

شوخی با زاینده رود


چند روز پیش مهمان کنگره معماری شهرها در اصفهان بودم. هوا آشفته بود گاه گاهی ابر می آمد و اندکی هوا بغض می کرد و البته سرما هم نفس گیر بود. 

ادامه نوشته

خوانشی از تاریخ اسلام

در عربستان پیش از اسلام این قاعده برقرار بود که : «انصر اخاک ظالما او مظلوما» به برادرت توجه کن (یا از برادرت حمایت کن) و مهم نیست ظالم است یا مظلوم. پیامبر اسلام با کوشش و پایمردی و سماجت این قاعده ی جاهلی عرب را به این صورت تغییر داد که: «انصر المظلوم اخاک او غیر اخاک»

ادامه نوشته

جشن تولد

ای که پنجاه رفت و درخوابی
شناسنامه ام می گوید ششم شهریور امسال پنجاه ساله شدم؛ خودم اما به سالش هم مطمئن نیستم چه رسد به ماه و روزش. 
ادامه نوشته

گزارش نوروزی

نوروز 1395 مبارک

هرچه کند همت مردان کند    کار نه این گنبد گردان کند

سال گذشته بود که در برنامه ی اجرایی همایش ویستی های غیر مقیم در محل دبیرستان ویست غزلی از حافظ خواندم که بیت الغزلش این مصرع بود: «بود بهبود زاوضاع جهان می شنوم...»

ادامه نوشته

وطن دوستی ایرانیان

هویت ملت های مختلف متکی به موضوعات مختلف است. مثلن فرانسویان به فرانسوی زبان بودن خود تعصب دارند و هر فرانسوی زبانی را از خود می دانند. آلمانی ها به نژاد خود می بالند

ادامه نوشته

بر فراز صفه و شاهدژ

امروز (22 آبان 94) فرصتی خوب دست داد تا به کوه صفه بروم. مسیر معمولی و البته شلوغ جمعه را طی کردیم. پسرم می گفت هنوز بعد از 6 سال تابلوی راهنمای مسیر صعود -که متن انگلیسی آن برعکس بود- را درست نکرده اند.

ادامه نوشته

ویژگیهای جامعه در حال گذار ( دوره انتقال)

دوره انتقال دوره‌ای که جامعه تبپ خودش را در همه ابعاد آن عوض می کند.

خصوصیات دوره انتقال

۱-سست شدن پیوندهای گوناگونی که جامعه را با گذشته پیوند می دهد. ( همچون مذهب ، عادات و رسوم ، ازدواج ، فرم زندگی ، آراب و معاشرت و...)

ادامه نوشته

دکان های مرئی و نامرئی

دکتر نصرالله پورجوادی را اهل تاریخ و فلسفه و عرفان می شناسند این بنده که از دریچه ی تاریخ در دهه 60 مجله وزین نشردانشگاهی را می خریدم و با ایشان آشنا شدم هنوز هم در فیض بوکشان هراز گاهی نصایح ایشان را دریافت می کنم. خداوند نگهدار ایشان باشد. این نوشته از فیوضات فیض بوکشان است.

دکانهای نا مرئی
ما دو نوع دکان داریم : مرئی و نا مرئی. و صاحبان این دکانها هم از محل در آمدی که کسب می کنند ارتزاق می کنند. دکانهای مرئی همان طور که از اسمشان پیداست معلوم اند.

مرگ دوباره ی زنده رود

باز هم زنده رود را به جهنم بردند

می خواهید بدانید چرا و چطور پست قبلی را بخوانید.

 

مردگی و زندگی زنده رود

     راستی را در سپاهان خوش بود آواز رود 

      یادم هست وقتی بچه بودم مادرم می‌گفت: آنهایی که گناه میکنند خدا میبردشان جهنم و می‌سوزانندشان. من می‌گفتم: خب وقتی بسوزند می‌میرند و دیگه خیال‌شان راحت میشه حالی‌شان نمیشه! مادرم می‌گفت: نه این‌طور نیست وقتی سوختند و مردند دوباره زنده شان می کنند و بعد دوباره میبرندشان جهنم تحویل موکلان آتش می دهند تا بسوزند و هی این تکرار می شود. بی گمان این مطلب را مادرم از روضه خوان محل‌شان شنیده بود.

     این سالها که شاید به لطف دولت احمدی و معجزه ی سلطانی! زندگی و مردگی زاینده رود فاصله‌دارتر شده است من به یاد حکایت سوزاندن و زنده کردن می‌افتم. انگاری چهارگوشه‌ی دلم امضا می‌ کند که زاینده رود رودخانه‌ی فصلی و گاهی شده است و نباید بیش از این انتظار داشت. اما وقتی عکسهای هوایی امروز دریاچه اورمیه را دیدم به خود گفتم: ای دل شوریده رنگ! امیدوار باش شاید به تدبیر و امیدی که هنوز خیری از آن به کلاسهای درس آموزش و پرورش نرسیده، این رودخانه هم مانند اورمیه و دریاچه‌اش دوباره روی زندگی دایمی را ببیند.

        دیشب زاینده روددر بستر خیس خود روان شد. گفته بودند زندگی یک ماهه دارد اما امروز شنیدم شش ماه جریان خواهد داشت. به هر روی ما که بخیل نیستیم خدا کند زندگی هفت ماهه داشته باشد و یا اصلن نمیرد تا بتوانیم اصفهان واقعی را تجربه کنیم چون بدون زنده رود اصفهان واقعی نیست .

         رود را بر ساز کن مطرب که دل دادم به رود!

زبان اهل بهشت

 زبان اهل بهشت زبان همدلی است نه زبان عربی یا فارسی و غیرهم. اخیرا یک کارشناس مذهبی! در تلویزیون گفته است زبان اهل بهشت عربی و زبان اهل جهنم عجمی (فارسی ) است این خبر و اخباری مانند آن از مجعولات خطرناکی است

درگذشت بزرگ خاندان مورخان ایرانی

باستانی هم باستانی شد

       این خبر را ظهر پنجم فروردین 93 دریافت کردم. خیلی ناراحت کننده بود. باستانی در پاریز کرمان به دنیا آمد و پس از 89 سال زندگانی پر برکت و خلق آثار ارزشمندی در حوزه ی ادبیات و تاریخ و فرهنگ ایرانی (با نگاه ویژه به کرمان ) در گذشت. باستانی پاریزی آخرین باقیمانده از نسل مورخان قدیم است که با تلاش فراوان و جامع نگری ویژه ی خود می نوشت و شاگرد تربیت می کرد و  بیش از همه لذت نوشتن و قلم زدن را می برد.